مازنده ایم!!
کامپیوترمان خراب است!!!
لينك | نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:2 توسط نگار |سلام دوستای مهربونم
خوبید؟خوشید؟ سلامتید؟چی کارا میکنید؟
تعطیلات خوش میگذره؟
عیدی گرفتید؟![]()
من که عیدی همش پول گیرم اومد فقط زن داییم بهمون روسری داد ما بیست هشتم حرکت
کردیم به سمت آبادان ظهر دور و برای چهار اینا رفتیم ساعت ده ونیم شبم رسیدیم فرداشم
که عروسی
روز بعدم که روز عید بود خونه ی مادر بزرگمینا یه بیست شش نفری بودیم
دیگه بعدشم رفتیم خونه ی اون یکی مامان بزرگم که اونجا خلوت بود چون مهمونا هنوز
نیومده بودن خونه ی اون مامان بزرگمم همه به خاطر عروسی این قد زود رفته بودیم
چشمتون روز بعد نبینه اونجا این قده حالمون بعد شد
که نگو هر چهار تاییمون نه
میتونستیم چیزی بخوریم نه کار دیگه ای تمام روز خواب بودیم دل پیچه داشتیم خیلی بد بود
هنوزم که هنوزه حالمون جا نیومده تمام بدنمون کوفتس درد
میکنه خیلی بده مامانمینا که
همشون رفتن دکتر و آمپولو اینا زدن
ولی من نرفتم آخه حالت ت ه و ع
داشتم دیگه
وقتی انجام شد حالم خوب شد
اصلا نتونستیم بریم بگردیم کارونو که فقط از تو ماشین
وقتی از رو پل رد میشدیم دیدیم رفتیم کادوس ولی بابامو ونگین که نتونستن بیان چون
حالشون خوب نبود تو پارکه کناری نشستن من و ما مانم چون حال نداشتیم دو طبقه بیشتر
نیگاه نکردیم حالا منم تو این اوضاع کم نیوردم یه عینک دودی خریدم
خلاصه این که حال ما
هم خراب دیگه طاقت نیوردیم گفتیم برگردیم خونمون شاید اوضامون بهتر شه دو روز اولو من
یکی که همش خواب بودم ولی هنوزم دل پیچه و اینا دارم ولی حالم بهتره کوفتگی و اینا بهتر
شده راستی این سال 88 انگاری سال خوبیه گوش شیطون کر چون این بوشهره ما که چند
بار بارون اومده
از بعد از عید و هوا خیلی باصفا شده این قده هم مسافر اومده توش هنوز
کلمه ای درس نه خوندمو نه نوشتم
کاملا بیخیال و خوشحال واسه خودم میگردم عکسای
عروسی رو میکس کردم رفتم پازل 1000 تایی خریدم کتاب داستان میخونم فیلم میبینم
خلاصه کم نمیارم
من یه هفته ی اخری هم که نرفتم مدرسه باید میرفتم دفتر زبان
فارسیمو نشون میدادم که نرفتم معلمه هم گفته دیگه نمره نمیده حالا به همون معلمه باید
تحقیقو و فیش نویسی این چیزا هم تحویل بدم که هنوز هیچ کاری نکردم
بعد از عید که
همش امتحان باید یه برنامه ریزی بکنم و از همین فردا دست به کار بشم چش رو هم بزاریم
این ماه آخری هم تموم میشه و می رسیم به امتحانا
زود بیان تموم شن تا
تابستونجوووووووونم بیاد
دوباره که دلم حسابی تنگ شده واسش خب دیگه انگاری زیادی
حرف زدم
فعلا
بای
لينك | نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 8:43 توسط نگار |

